چند روز پیش بعد از حدود 20 سال رفتم به آرایشگاهی که بابام منو میبرد.
بابام منو رسوند تا اونجا، خودشم بیکار بود نشست تو رو صندلی پشت سر من.
صاحاب مغازه که همیشه سر منو کوتاه میکرد(پرویز) فوت کرده بود. 
شاگردش که وسطای کار اومده بود هنوز اونجا بود. من اولاش خیلی خوشم نمیومد ازش
اما الان پیر شده بود
. اون صندلی که پرویز روش کار میکرد هنوز خالی بود
. شاگرد اوس پرویز دیگه شاگرد نگرفته بود
. شایدم به حرمت پرویز صندلیشو خالی نگه داشته بود
. نشستم رو صندلی، بعضی چیزا مثل قبل بود، شونه های موزر، قیچی و شونه روی میز ریخته بود. بابام پشت سرم نشسته بود و روزنامه می خوند، توی آینه ای که پشت سرم توی مغازی نصب کرده بودن بی نهایت تصویر میدیدم. بعضی چیزا هم عوض شده بود. دیگه چوب زیر پام نذاشت
. دستاش میلرزید
. اومد خط پشت گوشم رو با ماشین بگیره، دستش میلرزید و چند بار نوک ماشینو کوبید پشت سرم، دردم اومد ولی خیلی غصه خوردم
مشتریا بیشتر مشتریای قدیمی بودن و دیگه آدم جوون پیشش نمیومد
. اون شاگرد جوون و سرحال اوس پرویز الان خیلی کم حرف شده بود و اکثر سوالارو با یک کلمه جواب می داد
. اصن خیلی اندوهگین شدم
ای بابا
. با این که دستاش می لرزید اما از خیلی از این آرایشگر جوونا بهتر اصلاح کرد
. دمش گرم
15 تومن حلالش
من برم یکم گریه کنم از بس این پست اندوهناک بود
چقدر همه چی غم انگیز شده
تف