
چند روز پیش بعد از حدود 20 سال رفتم به آرایشگاهی که بابام منو میبرد. بابام منو رسوند تا اونجا، خودشم بیکار بود نشست تو رو صندلی پشت سر من. صاحاب مغازه که همیشه سر منو کوتاه میکرد(پرویز) فوت کرده بود. شاگردش که وسطای کار اومده بود هنوز اونجا بود. من اولاش خیلی خوشم نمیومد ازش اما الان پیر شده بود. اون صندلی که پرویز روش کار میکرد هنوز خالی بود. شاگرد اوس پرویز دیگه شاگرد نگرفته بود. شایدم به حرمت...
ادامه مطلب